نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعيت من در ياهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزيک و ساير امکانات





امام زمان کمکم کن ازت خواهش کردم


[+] نوشته شده توسط رامش در 3:55 | |







امام زمان کمکم کن ازت خواهش کردم


[+] نوشته شده توسط رامش در 3:54 | |







بنده گونه۱

در این سرا هیچ کس همراهم نیست من ماندم و سیاهی های زندگی...خدایا دیگه ازت چیزی نمی خوام هرچی خودت می خوای دیگه چیزی نمی خوام ازت....خدایا دیگه هیچی ازت درخواست نمی کنم چون خودتم می دونی که بدتر میشه...خدایا هرکاری دوس داری بکن دیگه حرفی ندارم....


[+] نوشته شده توسط رامش در 2:30 | |







رضای تو

بدترین چیز اینه که اطرافیان دردتو نفهمن...

خداجونم فقط تو میتونی کمکم کنی...تا حالا هرچی ازت خواستم براورده شده اما به جاش چیز دیگه ای ازم گرفته شد...حالا می گم خدایا راضیم به رضای تو...


[+] نوشته شده توسط رامش در 20:24 | |







مادرامادر عالم تویی

حضرت زهرا دلم می خواهد میانه آغوشت مرا لمس کنی و با صدایی آرام به خواب ببری مرا...

دلم میخواهد چادرت را میانه انگشتانم نگه داری تا نسیم آرامش را حس کنم...بیا و از دیر بازها برایم بگو از آن زمان که برایم دو فرزندم را درونه رحمم نگه داشتی و اگر تو نبودی هرگز این دو را نداشتم....بیا میانه چشمانت مرا نظاره کن مرا که جز تویی برای دلگرمی ندارم...

مرا که جز تویی برای به رخ کشیدن بین دوستانم ندارم...

یاد آن روزها گرامی تو بودی و من و دو جنین که نفس کشیدنشان بسته به نگاه تو داشت...نگاهم کن نگاهی مثل نگاه خدا به بنده اش....

مرا ببخش که تورا گاه گاهی فراموش می کنم...:-

 

 


[+] نوشته شده توسط رامش در 19:3 | |







این روزها گاهی صدای نفس زدنم را با صدای بلند می شنوم...

گاهی لذت بچه داری را فراموش می کنم اینقدر غرق بچه داری شده ام...

...................................

از دیروز تصمیم گرفتم هیچ مهمانی نرم خسته شدم به خدا..دیشب تا صبح بیدار بودم دیوانه شدم هیچ کسی درکم نمی کنه هیچ کس....

گاهی وقت ها یادم میره از بچه داری لذت ببرم گاهی وقتها یادم میره یه زنه خونم....

یک سالی میشه از زن بودنم فقط اسمش رو همراه می برم...

خستم گاهی وقتها نفسم می بره....


[+] نوشته شده توسط رامش در 18:52 | |







سکوت نکن این روزها سخت درگیر آخرین نفس هایم هستم...


[+] نوشته شده توسط رامش در 13:3 | |







همسرانه۳

خسته ام این روزها تمام توانم را سلب کرده است..

امروز برای لحظه ای چشمانم را بستم تا خاطرات با تو بودن را مرور کنم...

روزهای زیبایی که نادان وار قدرش ندانستم..


[+] نوشته شده توسط رامش در 2:28 | |







همسرانه۳

خسته ام این روزها تمام توانم را سلب کرده است..

امروز برای لحظه ای چشمانم را بستم تا خاطرات با تو بودن را مرور کنم...

روزهای زیبایی که نادان وار قدرش ندانستم..


[+] نوشته شده توسط رامش در 2:26 | |







همسرانه۲

کاش وقت با تو بودن بیشتر میشد...


[+] نوشته شده توسط رامش در 2:23 | |







همسرانه۱

آرزوهایم میان روزمرگی هایم گم شده اند من مانده ام و رؤیایی از آغوش تو....


[+] نوشته شده توسط رامش در 17:54 | |







مادرانه۸

عشق مادرانه سبب شد دردهامو فراموش کنم.....


[+] نوشته شده توسط رامش در 12:42 | |







مادرانه7

حتی گاهی خود را فراموش می کنم و برای دیدنم به جلوی آینه می روم..........

[+] نوشته شده توسط رامش در 19:9 | |







مادرانه 6

دیروز وقتی به جشم های فاطمه حسنا نگاه کردم انگار با چشماش داشت  شکایت این روز هارو می کرد.....

شرمنده ام دخترم.....

اینقدر خستم که گاهی چشمام حتی با عینک هم تاره...وقتی مادر بزرگم بهم گفت بچه هاتو ،تو بغل من میدی با غضب گفتم دست هیچ کس نمی دم آخه خداجونم عقده ی بغل کردنشون تو وجودمه.......


[+] نوشته شده توسط رامش در 20:20 | |







مادرانه5

کل ۸ماه حاملگیمو به امید روزای قشنگ تحمل کردم اما حالا انگار امیدی برام نمونده........

[+] نوشته شده توسط رامش در 17:26 | |







مادرانه 4

خدایا همه چیز حاکی از آن است که من مادر شدم قسمت فرزندان شناسنامه ام می گوید که مادر شده ام اما نمی دانم چرا آغوشم خالی است.....

برج زهرمار،سیاهی،چشم های پف کرده،لب های ورم کرده،اخلاق گند،همه و همه انگار در وجود منن.......


[+] نوشته شده توسط رامش در 22:29 | |







مادرانه 3

غم های دلم توان نوشتن را از من سلب کرده اند...

بغض گلویم مرا درگیر کرده است...


[+] نوشته شده توسط رامش در 14:0 | |







مادرانه2

غریبانه ترین روزها را مادرانه میدانم آنگاه که غروب رویاهایم به امتحانی سخت تبدیل گشته است...

عجیب نیست که برای گریه کردن نیازی به اصرار چهره ندارم و اشک هایم مثل آب روان از کاسه ی چشم هایم بیرون می آید...

طلوع کن روزهای خوب...طلوع کن...

خدایا دست نوازشت را ازمن برندار.......


[+] نوشته شده توسط رامش در 17:42 | |







مادرانه1(من مادر شدم)3فروردین

احساس مادر شدنم میان شریان قلبم حبس شده است ترسم از آن است که روزی این بغض بترکد........

گویی قلبم ضربان را به سختی حس می کند....

خدا نکند که نا شکری به من غلبه کند...

--------------

فاطمه حورای مامان و فاطمه حسنای مامان منو ببخشید که نتونستم بیشتر از ۳۳ هفته تو وجودم پرورشتون بدم که حالا باید تو دستگاه باشید...بعد ۶ روز از تولدتون تازه امروز به اندازه چند ثانیه اجازه داشتم تو آغوشم حستون کنم.خودمو نمی بخشم اصلا اصلا

دلم می خواد از سر تا پاتون رو غرق بوسه کنم

جای سرم و سوزن هارو وقتی رو بدن کوچولوتون می بینم انگار جیگرم پاره پاره می شه.....


[+] نوشته شده توسط رامش در 23:31 | |







وای این اخرای حاملگی مثل شب کنکوره.............

[+] نوشته شده توسط رامش در 13:25 | |







..........


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط رامش در 20:31 |







خستم به خدا خستم

[+] نوشته شده توسط رامش در 18:32 |







جونم فسقل و فندق خوشگل من....

تکون که می خورید یهو از جام می پرم همه میگن چی شد می گم دارن اظهار قضل می کنند...هههههههههه

اخه چی شد که دوقلو شدید؟؟؟؟؟؟؟؟بلاهای مامان.....


[+] نوشته شده توسط رامش در 18:32 |







خدا صدامو می شنوی؟؟؟؟

همیشه وقتی حرم امام رضا میرفتم خیلی شیک و قشنگ زیارت نامه دستم می گرفتم و میرفتم جلوی ضریح و گه گاهی یه اشک آروم می ریختم و همیشه شاکی از دست اینا که بلند بلند گریه می کردند بودم و می گفتم وا چرا مزاحم دیگران میشن اما الان دلم میخواد برم جلوی ضریع و صدامو بندازم تو هنجرم و فقط بگم آآآآآآآآآآاآآآآآآآو بلند بلند گریه کنم.....


[+] نوشته شده توسط رامش در 15:51 |







این روزا افتادم تو خطه شهدا وقتی زندگی ایوب بلندی رو خوندم از خودم بدم اومد که چقدر ناشکرم....

البته کهیر هم زدم و خیلی حالم خوب بود حالا رو تخت هی خودمو می خارونم ولی دلم روشنه که حتما روزایی خوبی در پیش است....


[+] نوشته شده توسط رامش در 20:3 | |







دلم.....

دلم خیلی برات می سوزه شاید اگه یه حاملگی راحت داشتم تو هم اینقدر اذیت نمیشدی....می دونم که اواره شدی خیلی دلتنگتم من همش خونه مامانم هستم  و مثل زنهای علیل افتادم اینجا این مدت پدر مادر و پدرم رو هم دراوردم.......

[+] نوشته شده توسط رامش در 20:56 |







۳ماهی میشه بیرون از خونه نیومدم حتی واسه عاشورا فقط تو ماشین دراز کش شدم چند بار رفتیم بیمارستان....

دلم واسه خیابون تنگ شده بود به خصوص واسه عاشورا و هیئت اااااااا

ولی اطرافیانم می گفتن که نمی دونی پشت دسته ها چه خبره و دختر و پسرا با چه ریختهایی اومدن.....یا حسین جوانان مارا به راه راست بیار


[+] نوشته شده توسط رامش در 12:55 | |







احساس عجیبیه وقتی بدونی دو تا موجود تو بدنت در حال نفس کشیدن هستن و زنده بودنشون بسته به استراحت تو داره به اینکه برای اسان ترین کارها هم نیازمند دیگرانی .........وقتی زیرت لگن گذاشتن می فهمی که مادر شدن بها می خواهد.......


[+] نوشته شده توسط رامش در 13:20 | |







خستم..........

نمی دونم یعنی حس مادر شدن اینقدر سخته که از زندگی زده شدم؟؟


[+] نوشته شده توسط رامش در 0:53 | |







خیلی خوشحالم امروز سالگرد ازدواجمون بود وقتی از کنار سالن عروسیمون گذشتیم دلم یکباره ریخت و فهمیدم خیلی دوست دارم...

[+] نوشته شده توسط رامش در 23:59 |



کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد

طراح قالب : ميهن تم