X
تبلیغات
روزگاری چند....




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعيت من در ياهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزيک و ساير امکانات





مادرانه 6

دیروز وقتی به جشم های فاطمه حسنا نگاه کردم انگار با چشماش داشت  شکایت این روز هارو می کرد.....

شرمنده ام دخترم.....

اینقدر خستم که گاهی چشمام حتی با عینک هم تاره...وقتی مادر بزرگم بهم گفت بچه هاتو ،تو بغل من میدی با غضب گفتم دست هیچ کس نمی دم آخه خداجونم عقده ی بغل کردنشون تو وجودمه.......


[+] نوشته شده توسط رامش در 20:20 | |







مادرانه5

کل ۸ماه حاملگیمو به امید روزای قشنگ تحمل کردم اما حالا انگار امیدی برام نمونده........

[+] نوشته شده توسط رامش در 17:26 | |







مادرانه 4

خدایا همه چیز حاکی از آن است که من مادر شدم قسمت فرزندان شناسنامه ام می گوید که مادر شده ام اما نمی دانم چرا آغوشم خالی است.....

برج زهرمار،سیاهی،چشم های پف کرده،لب های ورم کرده،اخلاق گند،همه و همه انگار در وجود منن.......


[+] نوشته شده توسط رامش در 22:29 | |







مادرانه 3

غم های دلم توان نوشتن را از من سلب کرده اند...

بغض گلویم مرا درگیر کرده است...


[+] نوشته شده توسط رامش در 14:0 | |







مادرانه2

غریبانه ترین روزها را مادرانه میدانم آنگاه که غروب رویاهایم به امتحانی سخت تبدیل گشته است...

عجیب نیست که برای گریه کردن نیازی به اصرار چهره ندارم و اشک هایم مثل آب روان از کاسه ی چشم هایم بیرون می آید...

طلوع کن روزهای خوب...طلوع کن...

خدایا دست نوازشت را ازمن برندار.......


[+] نوشته شده توسط رامش در 17:42 | |







مادرانه1(من مادر شدم)3فروردین

احساس مادر شدنم میان شریان قلبم حبس شده است ترسم از آن است که روزی این بغض بترکد........

گویی قلبم ضربان را به سختی حس می کند....

خدا نکند که نا شکری به من غلبه کند...

--------------

فاطمه حورای مامان و فاطمه حسنای مامان منو ببخشید که نتونستم بیشتر از ۳۳ هفته تو وجودم پرورشتون بدم که حالا باید تو دستگاه باشید...بعد ۶ روز از تولدتون تازه امروز به اندازه چند ثانیه اجازه داشتم تو آغوشم حستون کنم.خودمو نمی بخشم اصلا اصلا

دلم می خواد از سر تا پاتون رو غرق بوسه کنم

جای سرم و سوزن هارو وقتی رو بدن کوچولوتون می بینم انگار جیگرم پاره پاره می شه.....


[+] نوشته شده توسط رامش در 23:31 | |







وای این اخرای حاملگی مثل شب کنکوره.............

[+] نوشته شده توسط رامش در 13:25 | |







..........


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط رامش در 20:31 |







خستم به خدا خستم

[+] نوشته شده توسط رامش در 18:32 |







جونم فسقل و فندق خوشگل من....

تکون که می خورید یهو از جام می پرم همه میگن چی شد می گم دارن اظهار قضل می کنند...هههههههههه

اخه چی شد که دوقلو شدید؟؟؟؟؟؟؟؟بلاهای مامان.....


[+] نوشته شده توسط رامش در 18:32 |







خدا صدامو می شنوی؟؟؟؟

همیشه وقتی حرم امام رضا میرفتم خیلی شیک و قشنگ زیارت نامه دستم می گرفتم و میرفتم جلوی ضریح و گه گاهی یه اشک آروم می ریختم و همیشه شاکی از دست اینا که بلند بلند گریه می کردند بودم و می گفتم وا چرا مزاحم دیگران میشن اما الان دلم میخواد برم جلوی ضریع و صدامو بندازم تو هنجرم و فقط بگم آآآآآآآآآآاآآآآآآآو بلند بلند گریه کنم.....


[+] نوشته شده توسط رامش در 15:51 |







این روزا افتادم تو خطه شهدا وقتی زندگی ایوب بلندی رو خوندم از خودم بدم اومد که چقدر ناشکرم....

البته کهیر هم زدم و خیلی حالم خوب بود حالا رو تخت هی خودمو می خارونم ولی دلم روشنه که حتما روزایی خوبی در پیش است....


[+] نوشته شده توسط رامش در 20:3 | |







دلم.....

دلم خیلی برات می سوزه شاید اگه یه حاملگی راحت داشتم تو هم اینقدر اذیت نمیشدی....می دونم که اواره شدی خیلی دلتنگتم من همش خونه مامانم هستم  و مثل زنهای علیل افتادم اینجا این مدت پدر مادر و پدرم رو هم دراوردم.......

[+] نوشته شده توسط رامش در 20:56 |







۳ماهی میشه بیرون از خونه نیومدم حتی واسه عاشورا فقط تو ماشین دراز کش شدم چند بار رفتیم بیمارستان....

دلم واسه خیابون تنگ شده بود به خصوص واسه عاشورا و هیئت اااااااا

ولی اطرافیانم می گفتن که نمی دونی پشت دسته ها چه خبره و دختر و پسرا با چه ریختهایی اومدن.....یا حسین جوانان مارا به راه راست بیار


[+] نوشته شده توسط رامش در 12:55 | |







احساس عجیبیه وقتی بدونی دو تا موجود تو بدنت در حال نفس کشیدن هستن و زنده بودنشون بسته به استراحت تو داره به اینکه برای اسان ترین کارها هم نیازمند دیگرانی .........وقتی زیرت لگن گذاشتن می فهمی که مادر شدن بها می خواهد.......


[+] نوشته شده توسط رامش در 13:20 | |







خستم..........

نمی دونم یعنی حس مادر شدن اینقدر سخته که از زندگی زده شدم؟؟


[+] نوشته شده توسط رامش در 0:53 | |







خیلی خوشحالم امروز سالگرد ازدواجمون بود وقتی از کنار سالن عروسیمون گذشتیم دلم یکباره ریخت و فهمیدم خیلی دوست دارم...

[+] نوشته شده توسط رامش در 23:59 |







یه استرس عجیب دلمو گرفته انگار شیطونه شایدم به قول دکتر افسرده شدم آخه از صبح تو خونه تنهام حوصله ام سر رفته خسته شدم یه جورایی کسلم.......یه فکرایه بدی زده به سرم...خیلی دوسشون ندارم...

[+] نوشته شده توسط رامش در 1:56 |







بارون هم نمی تونه سکوته اشک هامو تحمل کنه

 دیگه دارم به جایی می رسم که اگه جای صدام بودم احتمالا همون کارو می کردم نمی دونم یعنی من اینقدر پست شدم؟؟؟کسی چه می دونه صدام از کجا شروع کرد شاید از بی نمازی؟؟؟

یعنی عمر از اول منافق بود؟؟؟نمی دونم ولی من محب علیم یعنی عاشقه علیم کسی چه می دونه شاید اگه خدا یه روزی به من پسر داد اسمشو بذارم علی.....


[+] نوشته شده توسط رامش در 18:31 |







دلم برای اون روزا تنگ شده تو چی؟؟

فکر کنم داداشم هم داره وارده اون روزا می شه

دیگه کم کم دارم خواهر شوهر می شم!!!!


[+] نوشته شده توسط رامش در 16:2 |







هنوز هم گاهی خرگوش عروسکی را می بوسم همونی که با دستهای پر مهرت به من هدیه کردی...


[+] نوشته شده توسط رامش در 5:8 |







بدون شرح


[+] نوشته شده توسط رامش در 16:28 | |







خوشحالم نتیجه امتحانام اومد

[+] نوشته شده توسط رامش در 17:43 |







بهت زده ام

بهت زده ام مگر رمضان آمده است؟پس چرا در خیابان ها خبری از ورودش نیست ؟

قدیم تر ها شراب خور هم که بودی با آمدن ماه رمضان توبه می کردی اما اکنون.......

تو خدا را دیده ای؟؟

[+] نوشته شده توسط رامش در 12:32 | |







این روزها به گرد بودن زمین هم شک کرده ام خدایا آغوشت را باز کن دلم یک جرعه بغل می خواهد...

گاه گاه دلم می خواهد لال شوم تا تو را ناشکری نکنم اما چه کنم از ادب غافلم...

من را ببخش...

من شده ام مثل دولت ضاله و یا شاید فاسقه!!!!


[+] نوشته شده توسط رامش در 12:15 |







سیاه تر که می شوی گویی رمضان هم تو را عوض نمی کند......

و من دلم برای باران رحمتت تنگ گشته است تا سفید گردم...

سفید تر از چادر نماز تا دست هایم لطافت تو را حس کند.

و میان آینه جز خوبی نبیند.


[+] نوشته شده توسط رامش در 12:11 |







آرام بخوان چون آهسته نوشتم....

آرام تر آرام تر این دل سالهاست درگیر روزگار تلخ است اما سکوت بی پایان تو آن را خواهد شکست....

سکوت پسرکی ۵ ساله از درد....

آنچه دیدم زیادم نرود، دست آن کودک از نگاهی وحشت زده...

دلی پراز  ترس های بی پایان اما توان گفتن هرگز هرگز...

پدرش که آمد به یکباره ترسید...

هنوز نگاهش در نگاهم گره خورده، من و کودک و یک دنیا خستگی...

.....................................................................................................

دیروز تو قطار پسری رو دیدم که مورد ازار پدرش گشته بود و دستش سوخته بود...


برچسب‌ها: کودک آزاری

[+] نوشته شده توسط رامش در 13:44 | |







روز ها آمدند و رفتند اما تو، تو میانه خاطراتم غرقی....


[+] نوشته شده توسط رامش در 10:29 |







سلام

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام من بر گشتم بعد یک ماه امتحانا .

دعا کنید که نمره هام خوب باشه

درسته از نتیجه انتخابات ناراضی بودم اما به رای مردم احترام می ذارم و از خدا می خوام که رئیس جمهور  پشتیبان ولایت فقیه باشه.


[+] نوشته شده توسط رامش در 10:7 | |







حداد

قاضی‌زاده در گفت‌وگو با فارس:
آقای حدادعادل نشان داد منافع نظام را بر منافع خودش ترجیح می‌دهد

نماینده مجلس شورای اسلامی گفت: آقای حدادعادل نشان داد که منافع نظام را بر منافع خودش ترجیح می‌دهد و حاضر است در این مسیر فداکاری کند.

خبرگزاری فارس: آقای حدادعادل نشان داد منافع نظام را بر منافع خودش ترجیح می‌دهد

امیرحسین قاضی زاده نماینده مردم مشهد در مجلس شورای اسلامی در گفت‌وگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس، درباره کناره‌گیری حدادعادل از عرصه انتخابات ریاست جمهوری گفت: آقای حدادعادل در انتخابات ریاست جمهوری واقعا کارنامه بسیار خوبی از خود نشان داد و از گفتمان انقلاب اسلامی به خوبی دفاع کرد.

وی افزود: آقای حدادعادل سرافرازانه به نفع گفتمان انقلاب اسلامی کنار کشید که این شخصیت ارزشمند و باتقوا ایشان را نشان می‌دهد که جای تشکر و تقدیر دارد.

-----از نظره من هم ورودش عالی بود و توانست به خوبی دسته عده ای رو ،رو کنه..........

حداد عادل خدا همه به همراهت باشه......


[+] نوشته شده توسط رامش در 19:45 | |



کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد

طراح قالب : ميهن تم